به بهانه حضور استاد مودب در برنامه تلویزیونی: “شنیدن کی بود مانند دیدن”

اواخر تیرماه بود که گفتگویی با استاد جمال الدین مؤدب در نشریه ذوالفقار به چاپ رسید. استاد مسلم خوشنویسی که تابلوهای منحصر به فرد وی، چشم نواز و اعجاب برانگیزند. استاد جمالدین مؤدب که بیش از چهل سال مسؤول انجمن خوشنویسان کرمان بود و شاگردان بسیاری را تربیت کرد بی گمان حق زیادی بر گردن هنردوستان و فرهنگ دوستان دیار کریمان دارد. آن چه او در عرصه ی خوشنویسی در کرمان انجام داده است بی گمان شایان توجه و قدردانی است وآثار استاد برای همیشه از افتخارهای این مرز و بوم خواهد بود.
پای صحبت استاد که بنشینید همه از هنر می شنوید و عشق به خوش نویسی و فرهنگ و ادب و سرزمین کرمان؛ که زیر آسمان پرستاره ی آن، تابلوهای بی نظیری خلق شده است که وی همه را از لطف باری تعالی می داند در ازای این همه سال تلاش او چیزی برای خود نمی خواهد، تنها خواست استاد محلی برای نگهداری تابلوهاست، نمایشگاه یا موزه ای که تابلوها در آن نگهداری شوند و امکان دیدن آن ها برای همه فراهم شود موزه ی ای که بی تردید افتخاری برای دیار ما خواهد بود و می تواند گردشگران به ویژه گردشگرانی را که علاقه مند به فرهنگ و هنر هستند، جذب خود کند.
امروز همه می دانیم استاد مؤدب سالیان سال به وعده مسؤولان برای ساخت موزه برای نگهداری آن تابلوهای ارزشمند دلخوش کرده بود، وعده ای که بارها و بارها از زبان مسؤولان، مسؤولانی که دیدن آن تابلوها متحیرشان می کرد، تکرار می شد ولی هیچ گاه جامعه عمل نمی پوشید. تا این که استاد خود آستین همت بالا زد و برای ساخت موزه و محلی برای نگهداری و نمایش تابلوهای خوشنویسی قدم پیش گذاشت تا بدانیم «هزار وعده خوبان یکی وفا نکند!!»
پنج شنبه شب بود که خبر حضور استاد مؤدب را در برنامه شبکه ی استانی صدا و سیمای مرکز کرمان و شبکه سراسری «شما» شنیدیم و مشتاقانه خبر را به دوستان و علاقه مندان ارسال کردیم به ویژه آنانی که هنوز موفق به دیدن تابلوهای استاد نشده بودند را دعوت به تماشای این برنامه کردیم و پای گیرنده نشستیم تا این بار تصویر آن تابلوهای شگفت انگیز را از قاب تلویزیون ببینیم و شاید خبر بازگشایی موزه را از زبان استاد بشنویم ولی دریغ از یک تصویر تا هنر استاد را به معرض دید بینندگان کند.
صحبت های استاد مثل همیشه شنیدنی بود و هم چنان دغدغه نگهداری آثار را داشت. بی گمان دعوت از استاد در برنامه ای تلویزیونی کار خوب و پسندیده ای بود ولی انتظاری که مخاطب از یک برنامه تلویزیونی به ویژه برنامه ای که بینندگانی از سراسر کشور داشت برآورده نمی گشت. کمترین کاری که برنامه سازان می توانستند انجام دهند این بود که تصویرهایی از تابلوهای استاد نشان دهند تا بینندگان تابلوها را ببینند نه عکس های کوچک تابلورا! عکس هایی که حتی با توضیحات استاد و ابراز شگفتی مجری از خلق چنین آثاری نمی توانست عظمت و بزرگی کار استاد مؤدب را نشان دهد که از قدیم نیز گفته اند: شنیدن کی بود مانند دیدن!
شاید اگر دست اندرکاران برنامه در کنار پرکردن آنتن، به کیفیت برنامه نیز توجه می کردند برنامه ای درخور و قابل توجه می دیدیم برنامه ای که مسؤولان را مکلف به اجرای وعده های خود کند.
خوب است بدانیم موزه ای در یکی از کشورهای عربی حوزه ی خلیج فارس پیشنهاد خرید میلیاردی تابلوها را داده است، پیشنهادی که هرچند برای استاد خوشایند نبود و نیست ولی بی گمان این فکر را به ذهن می رساند موزه ای که بابت خرید تابلوها چنین رقمی را پیشنهاد می دهد قطعا برای نگهداری آن نیز تلاش خواهد کرد و جالب تر آن که مسؤولان با این پیشنهاد مخالفت کردند چون اثار استاد را متعلق به این سرزمین و ملت می دانند ولی ای کاش این حمایت ها نه در حرف که در عمل صورت بگیرید و خود را برای حفظ این اثرهای ارزشمند مسؤول بدانند. به امید آن روز…

گزارش نگار: مهندس محمدعلی عرب نژاد

منبع: نشریه ذوالفقار کرمان

شماره۸۷۸ چهارشنبه ۲۴ آذر ماه ۹۵

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
x

شاید بپسندید

اسکرین شات های قلّابی…

خسته ام از مکاتبِ تشویش خسته از شعرِ بی صدا، بی تو از مدل های “موج نو” در شعر از تمامیِ واژه ها، بی تو استیکرهای بوسه می رقصد در فضای مجازیِ یک شهر همه دور از حقیقتی مبهم همه درگیر بازی ...

سردیِ دی…

آمدم با غزلِ حادثه‌ی انسان‌ها شبِ تلخیست؛ شبِ شاعریِ هذیان‌ها ما همه خانه‌ به‌ دوشیم؛ چه باکی از مرگ؟ بگذارید بخوابیم به گورستان‌ها بگذارید که در سردیِ دی‌، با وحشت زیر بوران، بفشاریم به‌هم دندان‌ها شبِ تزویر، به تاریکیِ خود مشغول‌است تا ...

انتشار دو غزل یلدایی عاکف در نشریه ذوالفقار کرمان

چهارشنبه یکم دی ماه دو غزل از سروده های عاکف  با عنوان “زمستان” و “پاییز رفت و…” در شماره ۸۶۹ نشریه ذوالفقار کرمان منتشر شد: اول فصل زمستان، دل، بهاری می‌شود ژاله ی اشک غزل، بر صفحه جاری می‌شود در نشیب کوه ...