حیاط کوچک ما(غزلی از زهره زند)

akef94-124دلم شکسته، چه اندازه شهر، دلگیر است

میان خاطره ها پای من به زنجیر است

نمانده سایه ی سروی به روی آجرها

ز چشم خسته، سرازیر، اشک تقدیر است

به پیش چشم من و خاطرات دیرینم

هزار شاید و اما… هزار تفسیر است

حیاط کوچک ما ،حوض آبی و ماهی

تمام خاطره ایم شبیه تصویر است

در این گذشت زمانه کنار تکبیرم

اذان ماذنه ها هم بدون تاثیر است

تمام شهر صدای مرا شنید؛ اما

به من بگو که چرا خنده هام دلگیر است

#زهره_زند یکم بهمن

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme
x

شاید بپسندید

اسکرین شات های قلّابی…

خسته ام از مکاتبِ تشویش خسته از شعرِ بی صدا، بی تو از مدل های “موج نو” در شعر از تمامیِ واژه ها، بی تو استیکرهای بوسه می رقصد در فضای مجازیِ یک شهر همه دور از حقیقتی مبهم همه درگیر بازی ...

سردیِ دی…

آمدم با غزلِ حادثه‌ی انسان‌ها شبِ تلخیست؛ شبِ شاعریِ هذیان‌ها ما همه خانه‌ به‌ دوشیم؛ چه باکی از مرگ؟ بگذارید بخوابیم به گورستان‌ها بگذارید که در سردیِ دی‌، با وحشت زیر بوران، بفشاریم به‌هم دندان‌ها شبِ تزویر، به تاریکیِ خود مشغول‌است تا ...

انتشار دو غزل یلدایی عاکف در نشریه ذوالفقار کرمان

چهارشنبه یکم دی ماه دو غزل از سروده های عاکف  با عنوان “زمستان” و “پاییز رفت و…” در شماره ۸۶۹ نشریه ذوالفقار کرمان منتشر شد: اول فصل زمستان، دل، بهاری می‌شود ژاله ی اشک غزل، بر صفحه جاری می‌شود در نشیب کوه ...